نزدیکتر به خدا
من باید فرود آییم
نباید بنشینم
سال هاست از آن لحظه که پر بر اندام رویید
و از آشیان از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم هرگز ننشسته ام
و دیگر سری نیز به سوی زمین و سوار پلید شهر ها
و بامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالا تر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا...
◊
نوشته شده در ساعت 18:35 توسط باران |
من
گلدان بي رنگ
گل ميخك
و روياي ممتد
تق تق در
زمان دوباره آغاز مي شود
◊
نوشته شده در ساعت 17:32 توسط باران |
امتحان......
هرموقع این واژه به گوشم می خوره نا خود اگاه دلم می ریزه ضربان قلبم زیاد می شه شاید تو هم اینطوری باشی یعنی حتما همین طوری هستی!
از اون موقع دنیا می اییم همه امتحان ها هم با ما دنیا می این اصلا به دنیا امدن خودش هم یه امتحانه که ما داوطلبانه وارد گودش می شیم بعضی ها تا اخرش میرن وبعضی دیگه هم میونه راه وامیرن و همه چیز رو ول می کنن به حاله خودش.
اگه هر امتحا نی رو که رها کردیم و نا امید شدیم مهم نیست نه این که اهمییت نداره نه ولی اهمییتش از امتحانه زندگی بیشتر نیست!
امیدوارم همه شما توی همه امتحانات زندگی و هر امتحان حاشیه ای دیگه ای که پیش رو دارین موفق و سربلند باشید.
من هم همین روزا یه امتحان سرنوشت ساز دارم برای منم دعا کنید..........
حق نگه دارتان
قطره باران
◊
نوشته شده در ساعت 17:4 توسط باران |
چند وقت بود که بارون و ندیده بودم....
اما دیشب تا دلم خواست باریدم ...باریدم و باریدم انقدر که دیگه توی صدام رعد به خواب رفته بود و برق از ترس تاریکی خودشو پشت پلک های سنگینم قایم کرده بود.
باریدم اما نمی دونم چرا؟.....دلم گرفته بود؟....نه! نقم می امد؟.....نه! دلم شکسته بود.
خدا جون روزهای ابری رو خیلی دوست دارم بارونم دوست دارم... اما هیچ چیزی مثل روزهای ابری و نم نم بارون دلگیرم نمی کنه!
◊
نوشته شده در ساعت 17:22 توسط باران |
....شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا
چنانكه گويي هرگز كسي نزاد مرا
مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت
تكان نخورد درين بي كرانه آب از آب
ستاره مي تابيد
بنفشه مي خنديد
زمين به گرد سر آفتاب مي گرديد
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
همان هياهو
جاري به كوچه و بازار
همان تكاپو
آن گير و دار آن تكرار
همان زمانه كه هرگز نخواست شاد مرا
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟
نه هيچ دوست
كه اين همسفر چه گفت و چه خواست
نديد يك تن ازين همرهان و همسفران
كه اين گسسته
غباري به چنگ باد هوا است
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني
همين تويي تو كه شايد
دو قطره پنهاني
شبي كه با تو درافتد غم پشيماني
سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني
تويي
همين تو
كه مي آوري به يادمرا ...!

◊
نوشته شده در ساعت 18:2 توسط باران |
به نام آنکه
باران
قطره
و...
من
را آفريد...

◊
نوشته شده در ساعت 20:34 توسط باران |